A Poetical Letter by Nader Naderpour... نا مه ای به نصرت رحما نی
ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم آن روز تالار موزه از همه کس پر بود از پیر تا جوان دیوار هاطبیعت بی جان رایا چهره های آدمیان را در قاب های یکسان ، بر سینه داشتند بیننده درمقابل تصویرآدمی ایینه ای فراخورخود می یافت بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران اما نگاه من بیگانه مانده بود در انبوه حاضران ناگه تو آمدی در ازدحام آن همه صورت تنها توزنده بودی ولبخندمی زدی تنها تودست گرم صمیمانه داشتی من ، نام دلپسند تو را می شناختم نام تو ، راز چیرگی حق بود بر ادعای مصلحت باطل اما تو از ملامتیان بودی بدنامی اطاعت شیطان را در کوی خود فروشان ، فریاد می زدی من ، همت بلند تو را می شناختم دست مرا فشردی و گفتی خوشوقتم ای رفیق این گفته در سکوت درون من تکرار گشت وسوی تو باز آمد دست تو را به دست گرفتم از موزه ی طبیعت بی جان در آمدیم در موزه ی بزرگ خیابان تصویرهای پیر و جوان دیدیم امامیان آنهمه تصویر/تنهاتوزنده بودی وعاشق/تنهاتونوشخندصمیمانه داشتی ما ، ازحریم آتش و خاکستر/ شب را به پیشوازسحر بردیم خورشید ، نان سفره ی ما شد لحن کلام ما به عسل آمیخت اکنون هزار سال از داستان دوستی ما گذشته است ایین روزگار دگرگونه گشته است آه ای رفیق عهد جوانی:ایا تو هم ندای عزیمت را/ دردل شنیده ای ؟ ابر گناه/ برف ندامت نشانده است بر گیسوان ما این طفل گورزادکه پیری است نام او/گریان نشسته برلحدزانوان ما امروز ، شهر ما نه همان شهر است/ تقدیر ما نه آنچه گمان کردیم ما سیلی حقیقت پنهان را هرگز به روی خویش نیاوردیم ما ، کام را به گفتن حلوا فریفتیم ما ، در خرابه ای که به جز آفتاب و فقر: گنجینه ای نداشت در جستجوی گنج سخن بودیم دوران ما ، طلوع تغزل را/در غیبت حماسه خبر می داد ما رایت بلند تخیل را/ دراو ج بام خانه برافراشتیم پیشینیان ما/ از یادرفتگان خدا بودند ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم ما در بهشت آدم و حوا/ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم پروانگان شوخ جوان را/دردفتری سپید ترازبسترزفاف/سنجاق می زدیم ما عطر عشق را/در لابلای حافظه و جامه داشتیم ما، از غزل به مرثیه پیوستیم اما ، صفیر تیر / از ناله های شعر ، رساتر بود ما در میان معرکه دانستیم/ کز واژه ، کار ویژه نمی اید وین حربه را توان تهاجم نیست تیر گلو شکاف که برهان قاطع است هرگز نیازمند تکلم نیست ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق : از نسل ابلهان کهن بودیم نسلی که در سپیده دمی غمگین /دیوانه وار ، کاکل خورشید را گرفت نسلی که غول بادیه پیما را/ در آسیای کهنه ی بادی دید تا نیزه را به سینه ی وی کوبید نفرین باد/نیزه ی اورا فروشکست/چنگال غول ،پیکراورا به خون کشاند نسلی که خودبه چشمه ی آب بقارسید/اما به سود همسفرانش از آن گذشت تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند نسلی که درمقابله با خصم هوشیار/مستانه گرزخودرابر پای اسب کوفت دشمن رسیدوکاسه ی سرراازوگرفت/آنگاه طعم باده ی خون را بدوچشاند نسلی که از پدر نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت درروزجنگ/دشمن اوجزپدرنبود/هنگام مرگ نوحه براو جز پدر نخواند ما هم به سهم خویش/ افسانه ای بر این همه افزدویم ما ، بردگان فقرواسیران آفتاب/از فخر شعر ، سر به فلک سود یم ما ، بازماندگان مشاهیر باستان از نسل ابلهان/از نسل شاعران/ یا نسل عاشقان کهن بودیم و کنون چراغ عشق درین خانه مرده است ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم/زیرا که نرخ روز ندانستیم شعر از شعور رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم ما خفتگان بی خبر دوشین امروز را ندیده رها کردیم/درانتظاردیدن فرداییم درهای چاره بردل ما بسته است/مصداق رانده ازهمه سو ماییم آه ای رفیق روزجوانبختی/بگذارتا دوباره درایینه بنگریم شاید که عکس روز جوانی را/درقاب کهنه اش بشناسیم بگذار تا به خویش بپیوندیم شاید که از حضور حریفان ناشناس/درانزوای خود نهراسیم اکنون که موزه ی تاریخ این دیار/ازپرده های پیرونقوش جوان پراست ای مونس عزیز قدیم من در ازدحام این همه تصویر/ یا در میان این همه تزویر ایامراتوبازتوانی دید/یا من تورادوباره توانم یافت؟ نادرنادرپور Naderpour Remembers Parviz Natel Khanlari
Send to friend Back to Main Page
|